دیدگاه های اشتباه در زندگی

ناامیدی

 

نوجوانی که احساس ناامیدی شدیدی می کرد به یک کارگردان سینما مراجعه کردو گفت:من می خواهم بازیگر شوم.

 

کارگردان از او پرسید:چه نقشی را می توانی اجرا کنی؟

 

نوجوان گفت:نقش یک آدم بدبخت و فلاکت زده را.

 

کارگردان گفت:متاسفم .من در فیلم خودم به یک نوجوان خوشبخت و با نشاط نیاز دارم . اگر تمایل داشته باشی می توانی آن نقش را بازی کنی .اما یک شرط دارد.

 

نوجوان پرسید:شرطش چیست؟

 

کارگردان گفت:شرطش این است که به مدت یک ماه نقش آدم های خوش بخت را تمرین کنی.

 

نوجوان یک ماه نقش نقش خوش بخت ها را به خود گرفت . مثل آن ها فکر کرد ، مثل آن ها راه رفت ، مثل آن ها زندگی کرد. در آخر ماه او به کاگردان مراجعه کرد و گفت:من

دیگر برای بازیگری در سینما   علاقه ای ندارم.یک ماه تمرین برای من کافی بود که بدانم زندگی خود نیز بازی است و من بازیگر ،  می خواهم در بقیه عمرم نقش خوش

بخت ها را بازی کنم.

 

سدهای ذهنی

 

روزی زیست شناسی مارماهی را با تعدادی بچه ماهی در داخل آکواریومی انداخت. او مارماهی را بوسیله ی یک مانع شیشه ای از بچه ماهی ها جدا کرد. مارماهی هر بار خواست

به بچه ماهی ها حمله کند سرش به مانع شیشه ای بر خورد کرد. چند روزی گذشت و آن محقق مانع شیشه ای را از داخل آکواریوم برداشت. مانع برداشته شده بود و بچه ماهی

ها به راحتی کنار مارماهی بازی می کردند. ولی مارماهی هم چنان فکر می کرد که بین او و بچه ماهی ها یک مانعی وجود دارد. چند روز بعد مارماهی از گرسنگی مرد در

حالی که در میان انبوهی غذا قرار گرفته بود.

 

من نیز یاد گرفته ام بزرگ ترین موانع در داخل خودم و در ذهن خودم قرار دارند. من اسم آن ها را سد های ذهنی گذاشته ام. سد های ذهنی من بزرگ ترین دیوار بین من

و موفقیت های من هستند.

 

سدهای ذهنی قبل از رفتن جلوی من را می گیرند و می گویند: نمی شود.

 

من با یک " یا علی " گفتن بلند می شوم ، حرکت می کنم و می بینم که می شود.

 

/ 32 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نرگس

وقتی کسی در کنارت هست،خوب نگاهش کن به تمام جزئیاتش... به لبخند بین حرف هایش.. به سبک ادای کلماتش، به شیوه ی راه رفتنش،نشستنش.. به چشم هاش خیره شو.. دستهایش را به حافظه ات بسپار... گاهی آدم ها انقد سریع میروند،که حسرت یک نگاه سرسری را هم به دلت میگذارند

نرگس

ممنون نظر لطف شماست[گل]

نرگس

قلب و روحمان را ارزان نفروشیم ، در فروشگاه هستی روی قلب انسان نوشته اند : قیمت = خدا

دوسیت

عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بود.....خیلی جالب بود...... وعین حقیقت[لبخند][قلب][گل]

دوسیت

عههههههههه شماهم بیداری!!!!![لبخند]بالاخره یه ادم زنده تواین دنیای مجازی پیدا کردم!!!![لبخند]

کامران

سلام اقا مسعود عزیز اقا این دو داستانک چقدر زیبا بودند[دست] عالی بود بخصوص اون اولی حرف نداشت[دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][گل][گل][گل][گل][گل]

حنا

ممنون امیدوارم شما هم همیشه تو زندگیتون خوشحال و خوشبخت باشین

حنا

خدایم را دوست دارم باوفاتر از او سراغ ندارم به رسم همین وفاداریست که دوستانم را به او میسپارم

حنا

راستی فک کنم آدرستو اشتباه زدی چون وبت بالا نمیومد

هزاران گنج

سلام بسیار زیبا نوشتید از خواندن مطالبتان لذت می برم[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]