من آمدم

سلام سلام سلااااااام

من آمدممممممممممم کجایییییید

با عرض  پوزش خدمت تمامین بازدید کنندگان که چند ماهی هست که آپ نکردم

شهر حالی از مسعود هدایت

حالم گرفته بود روز به روز داشت به هدفی که که در تولد سال قبل تعیین کرده بودم نزدیک تر میشد و من هم دیگر داشتم تسلیم تقدیر میشدم حتئ اگرچه تقدیر را باور نداشتم ولی دیگر نایی نبود داشت روز به روز از اون انرژی که داشتم کمتر میشد بی حوسلگی  فروان داشت باعث ناتوانیی در کار هایم پیدا میشد خلاصه دیگه داشتم از بین میرفتم

ناگهان از اون حسایی که بعضی وقت ها آدم را حرکت میده آدم را تکون میده به دیدنم آمد و  دیدم فقط ده روز تا هدف مونده که دیگر ننشستم و  تازه فهمیدم هدف و پیگیری هدف یعنی چی خلاصه به هر تریقی بود  خانواده اروس خانم راضی به آزمایشات شدن و  حالا باز سنگ هایی که در سر راه بود بزار برم سر اصل مطلب با پیگیری یعنی خدایی دیگه همه را کلافه کرده بودم در تاریخ یازده خرداد برای خاستگاری و نوشتن کاغذ رفتیم و  ققرار شد فردا بریم آزمایشات برای محضر  و شب بریم حرم آقا عقد کنیم و دقیقاً همین شد و در  تاریخ سیزده خرداد سال یک هزار سیصد و نود سه من و خانم گلم به عقد محضری و  تمام کار ها تمام شد شاید باور برای بعضی ها سخت باشه ولی من سه شبان روز پلک روی هم نزاشتم و  با کمک خدا هدف سر تاریخ تیک خورد از بعد از عقد یکی و دوروزی فقط استراحت و  فقط تفریح بعد که آمدم نت قطع شده بود و بعدش هم که بقدری سرم شلوغ بود یعنی کارای شرکت زیادی شده بودن و نتونستم بیام نت تا یک روز در شرکت سرم شلوغ نبود و تا آمدم پای نت که حجم شرکت تمام شد و تا شارژش کردم دیگه وقت نداشتم بعدش هم یک سرما خوردگی بدجور گرفتم و بعد دیگه چند روزی حال نت نداشتم که شد اول ماه یعنی 31 خرداد رفتم برای مسابقات شطرنج بابل سر و تونستم مقام اول را بدست بیارم و دو روز پیش برگشتم که الان دیگه اومدم

خدایی بجون خودم خیلی دلم برای تکتک تون تنگ شده بود مخصوصاً برای حسین طرانه برای سایت گوشکن و برای سایت پر پرواز و  برای تک تک دوستانی که الان نام نبردم آجی سامی که هم از دست من ناراحته که الان میرم از دلش در میارم

فعلاً بای  

/ 27 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساناز

" چگونه پیدایت کنم ؟ وقتی به یاد نمی آورم چگونه گُمت کرده ام ...! "[گل]

ساناز

سلام خوبی؟ واقعا خوشحال شدمو ازدواجتو تبریک میگمممم[گل][گل]

maral

روزى مى رسد که حتى رنج هایت به کار خواهد آمد؛ صبور باش …

حسین آگاهی

سلام. خیلی خوشحال شدم از این مناسبت مبارک. واقعاً شاد شدم. پس بالاخره به هم رسیدید کبوتران عاشق البته حرفمو پس می گیرم تو همچین به کبوترا نمی خوره قیافه ات. ولی جدی مبارک باشه و شیرینی هم به زودی یعنی بعد ماه رمضون که اومدم مشهد باید به من بدی یک شیرینی درست و حسابی. خدای نکرده مریض نیستی که نوشتی روزه نیستی؟

علی فلسفی

با یاد تو این ستاره ها رنگی بود این دفتر خاطرات من سنگی بود از درس کلاس عاشقی سهمم باز یک زنگ فقط دوری و دلتنگی بود

معصوم

سلام چه عجب ... بابا چشمم در اومد از بس مطلب تکراری رو توی وبلاگت خوندم ... خیلی خیلی تبریک میگم پسری ... اونوقت الان داری با من هر میکنی .... توی این روزا برام دعا کن با اون قلب مهربونت ... دعا کن که خیلی بی تابم ... خیلی بی قرارم ... واسه همه چیز ... واسه همه کس ... مسعود خان اتفاق که می افته دست من نیست ... من از زندگی دیگه سیر شدم برای همیشه ... اگه نفس می کشم فط برای ایستادنه ... فقط برای مقاومته ... اصلا نمی دونم چرا ... اما یه چیزی بهم می گه باید بایستم ... مسعود خان .... واقعا فکر نمی کردم باهام قهر کنی .... واقعا فکر نمی کردم ... شوکه شدم ... اما دلگیرم شدم ... تو می دونی چقدر سخته بر ام این دنیا ...

معصوم

قربون تو و اون دل کوچیکت ... مسعود من نمی خوام از احساسم بگذرم .. می ترسم اگه برم جلو روزگار مجبورم کنه این یعنی مرگ ... فقط بخاطر اینه که میگم کاش تموم شه ... نمی خوام بگذرم .. اینبار می خوام بایستم به خاطر دلم بایستم حتی اگه اون دوستم نداشته باشه ... می خوام با این احساس پاکی که تو ذره ذره ی خونم عمق گرفته و داره جونمو به لب می رسونه بمونم .. کاش تو دلم بودی ...

سامی

به به چشم و دلم روشن عقد کردی و نگفتی زود تند سریع بیا شیرینی منو بده بدوووووو.... مبارکه داداشی ایشالا خوشبخت بشین... مقام کسب شده هم مبارکت بتاشه... من شیرینی میخااااااام....

سامی

عاره آشتی البته اگه شیرینی بدی گفده باشم...[نیشخند]