خاطره امروز

 

سلام بر دوستان گلم

امروز یعنی دوازده شهریور اروسی داییم هست و  من خیلی کار دارم من ساعت شش صبح بیدار شدم اول به وبلاگی که دیشب به کمک دوست عزیزم حسین آگاهی ساختیم سر زدم و یک مطلب گذاشتم و قرار بود برای تمرین شطرنج به ورزشگاه تختی بروم که من نیم ساعت دیرتر رسیدم یعنی قرار بود 9 صبح آنجا باشم که 9 و 30 دقیقه رسیدم و تا ساعت دوازده تمرین کردیم و دوازده به سر کار همان راهآهن رفتم که یک رسیدم راستی من سر راه یک ناهاری هم زدم بر بدن خلاصه تا ساعت هفت راهآهن بودم تا بابام آمد دنبالم و رفتیم آرایشگاه و بعد به خانه تا من لباس بپوشم خلاصه ساعت هشت و نیم رسیدیم به باغ باغ خیلی خوشکل بود کاملاً زیبا سیستم صوت عالی پزیرایی مناسب غذا خیلی خیلی خوب مجلس گرم خلاصه هیچ جای ایراد نبود فقط خوشی بود مخصوصاً اروس کشانشان کمی خطرناک اما لذت بخش من خیلی لذت بردم

چقدر خوب میشه وقتی  که اروس دوماد میان بجای کشتن گوسفند کار دیگری بکنند من میگم همیشه در خوشی هایمان دیگران را هم دعوت کنیم پس چرا زندگی را از یک حیوان میگیریم

ببخشید سرتان را درد آوردم شرمنده

 تا مطلب بعدی همه شما مهمانان عزیز را به خداونده مهربان میسپارم نظر یادتان نرود دوستتان دارم.

/ 4 نظر / 23 بازدید
حسین آگاهی

تا باشه از این شادی ها و خوشی ها! امید که آن ها در زندگیشان خوشبخت باشند. بگو آمییییییییین.[زودباش]

مرد احساسی

آدما رو زیاد تنها نذارین تو تنهاییشون یه دنیایی برا خودشون میسازن که دیگه شما توش نیستین !!! خوشحال میشم بیاین وبم

مرد احساسی

متنفّرم از خودم... که همیشه نگران کسانی میشوم که اگر بِمیرم هم نگرانم نخواهند شد... خسته نباشید دوست عزیز

معصوم ...

انشاله که همیشه عروسی باشه ... راستی ... چقدر سحرخیز هستی شما .. ساعت 6 صبح وبلاگ ... خوش به حالتون .. . موفق باشی ...